همه کس و هیچ کس

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391-09:57 ق.ظ

چهار نفر بودند.
اسمشان اینها بود.
همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.amstory.mihanblog.com
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.
سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟
 
منبع:داستانک.بلاگ اسکای.کام


میکل آنژ

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391-07:04 ب.ظ

می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید.amstory.mihanblog.com

از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حیاط كلیسا می آید و به این تكه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.
شاهزاده دلش برای پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: جوان، به جای بیكار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود كاری دست و پا كنی و آینده خود را بسازی.
پسرك در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محكم و متین پاسخ داد: من همین الان در حال كار كردن هستم! و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ یك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای كه هنوز هم جزو شاهكارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر میكل آنژ بود!

منبع:سی ار ام.آرتیمیس.کام



فورد

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391-07:00 ب.ظ

از فورد میلیاردر معروف آمریکائی و صاحب یکی از بزرگترین کارخانه های سازنده amstory.mihanblog.comی انواع اتوموبیل در آمریکا پرسیدند:

اگر شما فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید تمام ثروت خود را از دست داده اید و دیگر چیزی در بساط ندارید، چه می کنید؟فورد پاسخ دهید:دوباره یکی از نیاز های اصلی مردم را شناسائی می کنم و با کار وکوشش، آن خدمت را با کیفیت و ارزان به مردم ارائه می دهم و مطمئن باشید بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود.

منبع:سی ار ام.آرتیمیس.کام



ریسک

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391-06:54 ب.ظ

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است amstory.mihanblog.comاما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.این موضوع كنجكاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشكان و مشاوران دربار، كاری كنند كه شاهین پرواز كند. اما هیچكدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام كنند كه هر كس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد كرد. صبح روز بعد پادشاه دید كه شاهین دوم نیز با چالاكی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.درباریان كشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست كه شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این كار را كردی؟ شاید جادوگر هستی؟كشاورز كه ترسیده بود گفت: سرورم، كار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را كه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید كه بال دارد و شروع به پرواز كرد.

منبع:سی ار ام.آرتیمیس.کام



آقای رئیس جمهور

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
جمعه 22 اردیبهشت 1391-01:58 ب.ظ

صبح که پا شد.حال و هوای عجیب تری داشت.معلوم بود که فرق می کند.نمی دانست خوشحال است یا ناراحت.از چند ماه پیش نامه را نوشته بود تا زود به دستش برساند.آبی به صورتش زد.صبحانه رو خورد و با زنش خداحافظی کرد.این هزارمین خداحافظی بدون امیدش بود.خداحافظی ای پر از درد پر از نداری پر از شرم ساری.خیابانها شلوغ تر از همیشه بود.مردم در هیجان بودند.به خودش فکر می کرد.به زنش به نداریهاش به اینکه یک ساله قول یه لباسه تر و تمیز و amstory.mihanblog.comآبرومندو به اون داده بود ولی کو پول...؟زنش به خاطر اون از همه چی گذشته بود.از خاطر خواههای پول دارش،از رفاه و تجملات از تحصیل فقط به خاطر اون.ولی اون چی...نتونسته بود هیچ کاری برایش بکند.آرزوی مرگ میکرد.اما خیلی عجیبه چون مرگ هر وقت که دنبالشی هیچ وقت به سراغت نمی یاد.چندی پیش مغازه ی میوه فروشی داشت اما ضایعات میوه که زیاد شد ضرر کرد و افتاد تو قرض اونو رها کرد رفت دنبال شاگرد شوفری اونم به خاطر چشمهای کم سویش بهش نساخت.به هر کاری که دست می زد گل می شد.یاد حرفهای عموش افتاد"این پسره بی عرضه ست،نحسه،هیچ کاری ازش ساخته نیست"با هزار و یک امید نامه رو نوشته بود و می خواست در سریع ترین موقع به دست رئیس جمهور برساند تا حداقل کار کوچکی برایش پیدا کند.بالاخره لیسانس فلسفه داشت و سری توی سرها در می آورد.به میعادگاه که رسید شلوغ بود.آقای رئیس جمهور از سن بالا رفت و نطق کرد."ما امسال به حد خودکفایی در عرصه ملی رسیدیم،95%جوانان ما شاغلند و مشکل مسکن نداریم"اشک از چمهایش سرازیر شد.شاید جناب رئیس جمهور راست می گوید ما مشکلی نداریم....

به قلم"امیر عبدالله پور"



مــــادر

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391-09:25 ب.ظ

باز روز از نو و محبت از نو!چه دنیای دنی است که حتی جاهای پایت را روamstory.mihanblog.comی سنگفرش خیابان زود محو می کند.اما عزیز از جانم!جاهای دستت بر روی قلبم با اشکهایت حک شده و تا ابد حصاری از پاک نشدن احاطه اش کرده!زبان باز در دهانم نمی چرخد.باز روز،روز تو است و نمی دانم با کدام هدیه جوابگوی محبتت شوم؟! چه بی باکند مردان پرمدعا!برایت شال می خرند و تبریک بادی می گویند و تمام!مادرم، با کدامین شب بیداری،با کدامین عشق،با کدامین واژه محبتت را اندکی و فقط اندکی پاسخ گویم.می خواهم روز مادر بر آسمان درج کنم و رنگین کمانی دورش بکشم و بنویسم"بلند آسمان،جایگاه تو است"

روز مادر بر مادر من،بر مادر تو و بر تو که "مادری"مبارک.

 

به قلم"امیر عبدالله پور"



بی خوابی

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391-06:33 ب.ظ

مرد زود به رختخواب می رود اما خوابش نمی برد. غلت می زند. ملحفه ها را می اندازد. سیگاری روشن می کند. کمی مطالعه می کند. دوباره چراغ را خاموش می کند. اما باز نمی تواند بخواند. ساعت سه صبح بلند می شود. در amstory.mihanblog.comخانه ی دوست و همسایه اش را می زند و پیش او درد دل می کند و به او می گوید که خوابش نمی برد. از او راهنمایی می خواهد. دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند شاید خسته شود. بعد باید فنجانی جوشانده ی برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند. همه ی این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد. بلند می شود و اینبار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول حرف هایی می زند و مرد باز هم نمی تواند بخوابد. ساعت شش صبح روولوری را پر می کند و مغز خود را می پکاند. مرد مرده است اما هنوز خوابش نمی برد. بی خوابی خیلی بد پیله است!

به قلم"ویرخیلیو پینی یرا"





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox