همه کس و هیچ کس
چهار نفر بودند. اسمشان اینها بود. همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی. ![]() کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟ منبع:داستانک.بلاگ اسکای.کام
نوع مطلب :داستان عجیب اما واقعی
میکل آنژ
می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حیاط كلیسا می آید و به این تكه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید. منبع:سی ار ام.آرتیمیس.کام
نوع مطلب :داستان عجیب اما واقعی
فورد
از فورد میلیاردر معروف آمریکائی و صاحب یکی از بزرگترین کارخانه های سازنده اگر شما فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید تمام ثروت خود را از دست داده اید و دیگر چیزی در بساط ندارید، چه می کنید؟فورد پاسخ دهید:دوباره یکی از نیاز های اصلی مردم را شناسائی می کنم و با کار وکوشش، آن خدمت را با کیفیت و ارزان به مردم ارائه می دهم و مطمئن باشید بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود. منبع:سی ار ام.آرتیمیس.کام
نوع مطلب :داستان پند آموز
ریسک پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهینها تربیت شده و آماده شکار است منبع:سی ار ام.آرتیمیس.کام
نوع مطلب :داستان پند آموز
آقای رئیس جمهور
صبح که پا شد.حال و هوای عجیب تری داشت.معلوم بود که فرق می کند.نمی دانست خوشحال است یا ناراحت.از چند ماه پیش نامه را نوشته بود تا زود به دستش برساند.آبی به صورتش زد.صبحانه رو خورد و با زنش خداحافظی کرد.این هزارمین خداحافظی بدون امیدش بود.خداحافظی ای پر از درد پر از نداری پر از شرم ساری.خیابانها شلوغ تر از همیشه بود.مردم در هیجان بودند.به خودش فکر می کرد.به زنش به نداریهاش به اینکه یک ساله قول یه لباسه تر و تمیز و به قلم"امیر عبدالله پور"
نوع مطلب :داستان متفرقه
مــــادر
باز روز از نو و محبت از نو!چه دنیای دنی است که حتی جاهای پایت را رو روز مادر بر مادر من،بر مادر تو و بر تو که "مادری"مبارک.
به قلم"امیر عبدالله پور"
نوع مطلب :داستان متفرقه
بی خوابی
مرد زود به رختخواب می رود اما خوابش نمی برد. غلت می زند. ملحفه ها را می اندازد. سیگاری روشن می کند. کمی مطالعه می کند. دوباره چراغ را خاموش می کند. اما باز نمی تواند بخواند. ساعت سه صبح بلند می شود. در به قلم"ویرخیلیو پینی یرا"
نوع مطلب :داستان متفرقه
The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|