پوزشی بدون عذر
با سلام
با عرض معذرت چند ماهی است با داشتن مشغله ی کاری فراوان از به روز کردن وبلاگ غافلی چند بودیم.هیچ عذری پذیره نیست این رویداد را اما چه کنیم که کار واجب است و بی پولی وافر.در چند ماه آینده با داستان های بسیار عالی نظاره گر وبلاگ خواهید بود. به امید فردایی بهتر،که وبلاگ ها را پر محتوا کند !!!!
نوع مطلب :داستان خاطراتی
عزت
...روزی کاغذی یافت بر آنجا نوشته«بسم الله الرحمن الرحیم» عطری منبع:تذکره الاولیا
نوع مطلب :داستان عرفانی
باز آی!
طلوع غم انگیز نگاه رویایی ات در عمیقِ زمین تنها با ریسمان عشق بیرون به قلم"امیر عبدالله پور"
نوع مطلب :داستان عاشقانه
چشم؛نگرشی عالمانه
روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این دره ها می بینم. به راستی که چه کوه زیبایی است. منبع:گودرید.میهن بلاگ.کام
نوع مطلب :داستان متفرقه
قاچاقچیمردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید (( شن )) . مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد. ![]() هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا..... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه! بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.
منبع:دا3تانک.میهن بلاگ.کام
نوع مطلب :داستان پند آموز
چند حکایت از تذکره الاولیا
طاس پر آب روز شیخ المشایخ نزد ابوالحسن خرقانی آمد؛طاسی پر آب پیش وی نهاد سود کسی از احمد بن محمد بن عبدالکریم آملی معروف به "ابوالعباس قصاب"پرسید:"شیخا!کرامت تو چیست؟"گفت:"من کرامت نمی دانم.اما آن دانم که در ابتدا هر روز گوسفندی می کشتم و تا شب بر سر می نهادم و در همه ی شهر می گرداندم تا اندکی سود ببرم یا نه و امروز چنان می بینم که مردان عالم از مشرق تا به مغرب بر می خیزند و به زیارت ما،پای افزار در پا می کنند چه کرامت بالاتر از این می خواهید؟" منبع:تذکره الاولیا
نوع مطلب :داستان ادبی
من از مرگ می ترسم !
روزی جوانی جویای علم،نزد استاد دانشمند و با کمالاتی رفت و از او پرس
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب
نوع مطلب :داستان عجیب اما واقعی داستان پند آموز
The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|