تبلیغات
داستان های کوتاه خواندنی
 

پوزشی بدون عذر

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
شنبه 10 دی 1390-09:22 ب.ظ

با سلام

 

با عرض معذرت چند ماهی است با داشتن مشغله ی کاری فراوان از به روز کردن وبلاگ غافلی چند بودیم.هیچ عذری پذیره نیست این رویداد را اما چه کنیم که کار واجب است و بی پولی وافر.در چند ماه آینده با داستان های بسیار عالی نظاره گر وبلاگ خواهید بود.

به امید فردایی بهتر،که وبلاگ ها را پر محتوا کند !!!!

 



عزت

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
جمعه 6 آبان 1390-12:51 ب.ظ

...روزی کاغذی یافت بر آنجا نوشته«بسم الله الرحمن الرحیم» عطری amstory.mihanblog.comخرید و آن کاغذ را معطر کرد و به تعظیم،آن کاغذ را در خانه نهاد.بزرگی،آن شب به خواب دید که گفتند: بشر را بگویید:"نام ما را خوشبو کردی ما هم نام تو را خوشبو کردیم و نام ما را بزرگ داشتی ما هم نام تو را بزرگ داشتیم؛نام ما را پاکیزه ساختی ما هم نام تو را پاک ساختیم؛پس به عزتم سوگند که یقیناً نام تو را در دنیا و آخرت نیکو گردانم.

 

منبع:تذکره الاولیا



باز آی!

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
چهارشنبه 4 آبان 1390-01:46 ب.ظ

طلوع غم انگیز نگاه رویایی ات در عمیقِ زمین تنها با ریسمان عشق بیرون amstory.mihanblog.comآوردنی ست.اما افسوس که وقتی طناب را با هر نگاه عاشقانه سانت ها بالا می آورم باز مانند مرغی از قفس می پری و بر بلندِ کوه جای می گیری!پس چه می شود ترا ای عزیز من؟! به عاشق دل سوخته ات رحم کن و تلالویی از پرتو عشق را بر صورتم ساطع کن.چه کسی مانند من به تو احتیاج دارد ؟ باز آی،ای عشق ز دست رفته،باز آی .

 

به قلم"امیر عبدالله پور"



چشم؛نگرشی عالمانه

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
دوشنبه 2 آبان 1390-06:04 ب.ظ

روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این دره ها می بینم. به راستی که چه کوه زیبایی است.amstory.mihanblog.com
گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدای او را نمی شنوم.
دست گفت: من بیهوده می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم.
بینی گفت: من وجود او را درك نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیرممكن است!
آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید،
درحالی که حواس دیگر دربارۀ چنین خیالبافی هایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!

منبع:گودرید.میهن بلاگ.کام



قاچاقچی

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
دوشنبه 2 آبان 1390-05:55 ب.ظ

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید (( شن )) .

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.amstory.mihanblog.com
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.....
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.
 
منبع:دا3تانک.میهن بلاگ.کام


چند حکایت از تذکره الاولیا

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
دوشنبه 2 آبان 1390-05:44 ب.ظ

طاس پر آب

روز شیخ المشایخ نزد ابوالحسن خرقانی آمد؛طاسی پر آب پیش وی نهادamstory.mihanblog.comه بود.شیخ المشایخ دست در آب کرد و ماهی زنده بیرون آورد.ابوالحسن گفت:"از آب ماهی نمودن آسان است.از آب،آتش باید نمود.!" شیخ المشایخ گفت:"بیا تا به این تنور فرو شویم تا زنده کی برآید."شیخ گفت:"یا عبدالله،بیا تا به نیستی خود فرو شویم تا به هستی او که برآید."شیخ المشایخ دیگر سخن نگفت.

سود

کسی از احمد بن محمد بن عبدالکریم آملی معروف به "ابوالعباس قصاب"پرسید:"شیخا!کرامت تو چیست؟"گفت:"من کرامت نمی دانم.اما آن دانم که در ابتدا هر روز گوسفندی می کشتم و تا شب بر سر می نهادم و در همه ی شهر می گرداندم تا اندکی سود ببرم یا نه و امروز چنان می بینم که مردان عالم از مشرق تا به مغرب بر می خیزند و به زیارت ما،پای افزار در پا می کنند چه کرامت بالاتر از این می خواهید؟"

منبع:تذکره الاولیا



من از مرگ می ترسم !

نوشته شده توسط :امیر عبدالله پور
دوشنبه 2 آبان 1390-05:40 ب.ظ

روزی جوانی جویای علم،نزد استاد دانشمند و با کمالاتی رفت و از او پرسamstory.mihanblog.comید:من خیلی از مرگ می ترسم، نمی دانم چه کنم.من که زندگی خوبی دارم،کاری به کار کسی ندارم و دارم زندگی خودم را می کنم،چرا باید از این افکار رنج ببرم؟ استاد در جواب گفت:چه کسی به تو گفته است که تو داری زندگی می کنی ؟ جوان مدتی فکر کرد و گفت:چون زنده ام،نفس می کشم،راه می روم،تصمیم میگیرم و ... استاد ادامه داد و گفت:دقیقاً به همین دلایلی که می گویی زندگی نمی کنی،بلکه فقط زنده ای! علاییمی که تو از آن یاد می کنی،دلیل بر زنده بودن است،اما زنده بودن دلیل بر زندگی کردن نیست!

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب



درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox